جمعه که میشود گوشها را به نوای باد سحرگاه میسپاریم تا نوای انا المهدی شما را بشونیم
اما حال غروب شد و دلها غمین
اما باز هم نیامدی
بیا که مادر انتظار میکشد
برای گرفتن انتقامش فریادها میکشد
دیگر نمانده توان در صدا و گلویش
با صدای نهیف هم داد از دل میکشد
بیا که کنی دل محزونش را خوشحال
ز انتقام دست و قلاف و مسمار
خودم گفتم
